یک روادید، یک زندگی و دیگر هیچ

۱۵م مرداد ۱۳۹۰ توسط عباس هوشمند

اول – پاییز ۷۷، ۵ بعد از ظهر، لابی دانشکده ی دندانپزشکی دانشگاه تهران:

این پا و اون پا می کرد. شوخی نبود. دو سالی می شد مهتاب رو می شناخت، ولی صحبت هایشان از تبادل جزوه ضمن خطاب طرف مقابل با نام خانوادگی فراتر نرفته بود. خاک شلوار سیاه نخیش رو تکوند و نزدیک شد. “خانم سجادی. خوب هستید؟” مهتاب که در حال راهنمایی دو تا از دخترهای ورودی جدید بود سرش رو برگرداند و با لبخند جواب داد “ممنون آقای شهسواری. چه خبرها؟” اونجا بود که مجید با خجالت توضیح داد که قصد دارد یه انجمن تحقیق روی بیماری های لثه راه تشکیل دهد و آیا مهتاب دوست دارد کارهای ترجمه ی مقاله های خارجی رو انجام بدهد. جواب مهتاب مثبت بود. هرچی که بود دختر فعال و اجنماعی بود و در جا نسبت به طرح مجید اظهار علاقه کرد. گرم صحبت راجع به انجمن شدند. دو تا دختر سال پایینی لبخند معناداری به هم زدند و مشغول کلنجار با برگه های انتخاب واحدشان شدند. مهتاب و مجید نیم ساعتی داشتند صحبت می کردند. ۲۰ ساله بودند. سال سوم دندان پزشکی. بیرون دفتر فعالیت های دانشکده اما آقا عبدالله زیر باد سرد پاییزی که بی خبر از گرمای صحبت این دو بی امان می وزید مشغول جارو کردن برگ خشک های حالا خوابیده بر سنگفرش دانشکده بود.

دوم – تابستان ۷۸، ۱۰ شب، ماشین مجید، پاسداران:

بوی اون همه عطری که مجید زده بود با گذشت چند ساعت با قوت باقی بود. مهتاب در حالی که به چشم های مجید نگاه می کرد گفت : “خوش گذشت” و لبخند ملیحی زد. به درستی حدس زد که باید دست مجید رو لمس کنه شاید دوریالی آقا یا موفقیت بیفتد…۵ دقیقه بعد مهتاب داشت رژ لب صورتی رو تجدید می کرد. با محبت به مجید نگاه کرد. خداحافظی کرد و رفت. مجید به صندلی تکیه داد و به فکر فرو رفت. گوشیش زنگ خورد. “می خوای از جلوی خونه ی ما بری یه جا دیگه فکر کنی؟ بابام داره می آد خونه!” ماشین به آرامی دور شد. گربه ی گل باقالی که تازه از لیسیدن آخرین قطره های خون گنجشک بخت برگشته فارغ شده بود با چشمهای درشت زردرنگش به دور شدن پراید قرمز زل زده بود.

سوم – بهار ۷۹، ۲ صبح، ویلای دایی مهتاب، دریاکنار:

صدای همهمه ی بچه ها تا کنار ساحل هم به گوش می رسید. هر چه بود پانتومیم بازی پر صر و صدایی بود. مهتاب سرش را روی شانه ی مجید گذاشته بود و مجید موهای مواج مهتاب را زیر باد ساحل که بی رحمانه به صورتشان شلاق می زد نوازش می کرد. “مجید! یه خبری هست که می خوام بهت بگم” مهتاب با لبخند مهربانش مجید را نگاه کرد. و آنجا بود که مهتاب گفت از عمویی که سال ها بود ندیده بود و سال ها پیش به آمریکا مهاجرت کرده بود. مجید ابتدا نفهمید مهتاب چرا این بحث رو پیش کشید. ولی بعد شنید که تا دو سه ماه دیگر مهتاب برای مصاحبه ی نهایی گرین کارت آمریکا به آنکارا می رود. ۱۶ سال قبل عمو جلال برای همه ی بچه های برادر اقدام کرده بود و مهتاب به کل این قضیه را فواموش کرده بود. مجید که دستش یخ کرده بود گفت  ”یعنی می خوای بری آمریکا؟” مهتاب لب غنچه شده ی مجید رو بوسید و گفت “بنده بدون آقامون که جایی نمی رم” مجید هنوز در فکر بود. ناگهان باد سوزناک ساحل گزنده تر از قبل می نمود، آوای مرغان دریایی فرسنگ ها دورتر به نظر می رسید.

چهارم – پاییز ۸۰، ۵ صبح، ماشین مجید، در راه فرودگاه مهرآباد:

“ستاره های سربی، فانوسکای خاموش، منو هجوم گریه، از یاد تو فراموش” باندهای قدیمی ماشین مجید کشش صدای بلند تر را نداشت. ابی اما بی توجه فریاد می زد : “شبانه های بی تو، یعنی حضور گریه، با من نبودن تو، یعنی وفور گریه” آهنگ تمام شده بود و حالا صدای خش دار سکوت بود که گوششان را می نواخت. مهتاب دست های بی حس مجید رو که روی دنده ی ماشین ثابت مونده بود نوازش می کرد و سعی می کرد شیرین زبانی کند. تلخی فضا اما آنقدر بود که لبخندهای مهتاب برای شکستن یخ افاقه نکند. “مجید! عزیز دلم! نمی خوام برم بمیرم که! جا بیفتم تو هم میای اونجا! زودی می بینیم همو…” مجید سرش را تکان داد. “دلم شور می زنه مهتاب! نمی دونم چرا!” مهتاب دست مجید رو گرفت و با نرمی بوسید. وقتی با چشم های درشت خیس با محبتش به مجید نگاه کرد، مچید لبخند کمرنگی زد. خانواده ی مهتاب ۲۰ دقیقه ای بود که به فرودگاه رسیده بودند.  مهتاب تنها می رفت، ولی یک ایل آدم یه بدرقه اش آمده بودند. باران پاییزی نم نم به ماشین مجید که یه آرامی در حال حرکت در باند سرعت فرودگاه بود می زد.

پنجم – تابستان ۸۱، ۱۰ صبح تهران (۱۰:۳۰ شب لس آنجلس)، تلفن:

“می گفت قانع نشده که من بعد پایان تحصیلات برمی گردم ایران!” مجید با ناراحتی داشت حرف های آفیسر سفارت آمریکا در آنکارا رو برای مهتاب بازگو می کرد. “این همه زحمت! این همه هزینه! آخرشم هیچ! هنوز باورم نمی شه! ” مجید ناامید شده بود. با کلی امید به سفارت رفته بود و تقاضای ویزایش رد شده بود. فکر این که به زودی مهتاب رو می دید مثل شبحی هر لحظه دور و دورتر می شد. مهتاب سعی می کرد به مجید روحیه بدهد ” من شنیدم دبی خیلی بهتر ویزا می دن! اونجا حتما می گیری” مهتاب در نهایت مجید رو قانع کرد که یک بار دیگه شانسش را امتحان کند. مهتاب وقتی گوشی را زمین گذاشت به این فکر می کرد عرقی که تاپ صورتی رنگش را یکدست پوشانده بود سردتر از آنی بود که بتوان گرمای تابستان لس آنجلس را مقصر دانست. سرش را به مبل نکیه داد و اشگ های گرمش بود که بی صدا با عرق سردش می آمیخت …

ششم – زمستان ۸۲، ۱۱ شب، مهمانی دوست مهتاب، سن دیگو، کالیفرنیا:

مهتاب کنار دوستش لیلا نشسته بود و پیست رقص را نگاه می کرد. چقدر دلش می خواست مجید آنجا بود تا این آهنگ را با هم می رقصیدند. “از مجید چه خبر؟” لیلا با تاخیر جواب داد “برای بار سوم ویزاش رد شد” لیلا سعی کرد دلداری بدهد ولی نگاه ثابت مهتاب روی پیست رقص نظرش را تغییر داد. دست مهتاب را گرفت و شروع به رقصیدن کردند. مهتاب حالا لبخند می زد. شراب شیرازی که لیلا به او داده بود کمی سرحال آورده بودش. وقتی مجید به گوشی اش زنگ زد، در حال رقصیدن با نیما برادر لیلا بود که از لیلا توصیه ی اکید داشت که هوای مهتاب را آن شب داشته باشد. سرش آنقدر گرم بود که در حال رقص جواب مجید را بدهد و مجید آنقدر بی قرار او که با شنیدن موزیک بلند با کنایه بپرسد “کجا تشریف دارید” … این اولین دعوای جدی اش با مجید بعد از خروجش از  ایران بود. با این که سه روز بعد آشتی کردند، ولی آن شب به غیر از جام شرابی که از دست مهتاب افتاده بود و شکسته بود، دوستی چند ساله شان  اولین ترک جدی را برداشته بود…

هفتم – بهار ۹۰، لاس وگاس، نوادا، کنسرت ابی:

نیما آدامس فایو را از جیب شلوار پارچه ایش بیرون آورد “آدامس بدم خدمتتون خانم سجادی؟” مهتاب با لبخند جواب داد “این کت شلوارتو که می پوشی کلی جنتلمن می شی ها! مرسی! طعم هندونه هم که هست! ” نیما لبخند زد و به نرمی مهتاب را بوسید، شکم باد کرده ی مهتاب را ناز کرد و گفت “احتمالا این آقا هم طعم هندونه رو دوست داره!” مهتاب ابرو بالا انداخت “این آقا؟ از کجا معلوم آقا باشه؟” نیما به صندلی تکیه داد و گفت “خانوم یا آقا فرق نداره، مهم اینه که طعم هندونه دوست داشته باشه!” ۷ ردیف عقب تر پرهام دوساله روی پای پدرش نشسته بود. مجید شقایق را بوسید و سویچ ماشین را از دست پرهام گرفت “به لطف آقا پرهام، باطری دزدگیر رو هفته ای یه بار باید عوض کنم!” مجید برای شرکت در یک کنفرانس دندانپزشکی از استرالیا به آمریکا آمده بود. این روزها بر خلاف سال های قبل آمریکا بهتر ویزا می داد. ابی بعد از چاق سلامتی آهنگ های “شب زده”،”غریبه” و “عطر تو” را خواند. مجید و مهتاب در خاطرات سال ها قبل غرق شده بودند، با چشمانی بسته گوش می دادند…ابی شروع به خواندن “ستاره های سربی” کرد.  ”ستاره های سربی، فانوسکای خاموش، منو هجوم گریه، از یاد تو فراموش”  ابی مثل همیشه سرش گرم بود، اشک های بی صدای بی اختیار مهتاب سجادی و مجید شهسواری در ردیف های اول و هشتم سالن پلنت هالی وود لاس وگاس هم… “شبانه های بی تو، یعنی حضور گریه، با من نبودن تو، یعنی وفور گریه” ۳۳ ساله بودند. ولی دور از هم، فاصله ای به اندازه ی ۷ ردیف صندلی، فاصله ای به اندازه ی سال ها…

۱۳ نظر

  1. ناشناس

    CHe Talkh

  2. Omid

    kheili ghashang bood abbas joon

  3. سینا

    عاااااااااااالی :(

  4. سیاوش

    nice job man!

  5. نیلی

    دلم گرفت…

  6. رضا

    سلام عباس جان . خیلی خوشحالم که دوباره آپ کردی.
    قشنگ بود و تلخ
    موفق باشی

  7. سعید

    یعنی چی که عالی بود و قشنگ بود و …
    فوق العاده بود. شاهکار بود.
    خیلی حال کردم.
    خوشم میاد که کم مینویسی و توپ مینویسی.
    شاید بد نباشه ادامه تحصیل رو بی خیال بشی و به شغل شریف نویسندگی مشغول بشی !!
    —————————-
    مرسی سعید جان، لطف داری!

  8. ناشناس

    Awli bood…
    fogholade…
    kheyli ziba o talkh hamechio piade kardi
    rahat mitoonam tasavoreshoon konam
    movafagh bashi
    ———————-
    مرسی مهران جان

  9. ناشناس

    shayad ghese jalebi bashe vali tajrobe kardanesh kheyli sakhteh makhsoosan vaghty ke entezar nadario fekresham nemikoni to ye modateh kheyli kootah faramush beshi.
    —————-
    بله در عمل می تونه تلخ باشه، ولی گریزی ازش نیست!

  10. حدس بزن

    یه دونه کامنت گذاشتم نیومد اگه دوبار گرفتیش ببخشید.
    به نظر من یه رویداد نیست اینی که شرح دادی یه انتخابه، بین اینکه بذاری عشقت زندگیتو تعیین کنه یا زندگی عشقتو.
    خیلی قشنگ نوشتی، تا آخرش منتظر بودم رفرنس بدی! :)
    ———————————-
    ممنون، لطف داری. به جا نیاوردم البته.

  11. حدس بزن

    اگه به جا نیاوردی که پس هیچی …

  12. ارژنگ

    اشکم رو در آوردی … یکی از بزرگترین ترس هام رو به قشنگی و تلخی هر چه تمام تر نوشتی :(

  13. بی پنجره

    گریه کردم و مرسی

نظر شما

:) :( ;) :D ;;) :)) :(( :-/ :P =(( :-O B-) >:) :| more »