دلتنگی
داشتم با خواهرزادم حرف می زدم. گرم حرف زدن بودیم که مامانم طبق معمول با یه ظرف میوه اومد تو اتاق و گفت اتاقت رو مرتب کنی خیلی خوب می شه ها! نمی شه توش راه رفت! سرمو گرفتم بالا و گفتم گیر دادیا مامان! چشم سرم خلوت بشه تمیز می کنم! دفعه ی چندمه می گی؟ مامانم یه نگاه کرد بهم و رفت…یه دفعه با خودم گفتم تند رفتم. پاشم برم ببوسمش، از دلش در بیارم. هرچی گشتم پیداش نکردم. تو خونه نبود. تو حیاط رو هم گشتم. حتی تو کوچه رو هم گشتم. نه نبود. کوچه به طرز عجیبی تو اون موقع صبح خلوت بود. حتی پسرهای همسایه روبرویی که همیشه تو کوچه سرگرم فوتبال بودن هم پیداشون نبود. صدای غارغار کلاغ ها اما بلندتر از همیشه بود و با اینکه آفتاب دلپذیری بود ولی باد سردی می وزید. همه چی عجیب و کمی هم ترسناک بود. کم کم فهمیدم من اصلا مدتیه خونه نیومدم.مامانو چند ماهی می شه که ندیدم. گشتن بی نتیجه انقدر طولانی شد که از خواب بیدار شدم. چشمام خیس بود…
دلتنگی چیزیه که حتی اگه نخوای باورش کنی، حتی اگه به خودت بگی که من احساساتی نیستم، حتی اگه بخوای یه سری چیزایی رو که دیگه نداری فراموش کنی، حتی اگه موفق بشی که به ظاهر دلتنگ نشی… دلتنگی اما با تو هست. اون فراموش نمی کنه. و اگه خیلی سعی کنی که انکارش کنی، توی خواب می آد سراغت و این جوری می شه که اشک می ریزی بدون اونکه بفهمی و وقتی بیدار می شی طعم شورشو رو لبت احساس می کنی…




۱۱م بهمن ۱۳۸۸ @ ۵:۵۴ ق.ظ
eyval abbas kheili ghashang bood damet garm
—————–
ممنون امید جون.
۱۱م بهمن ۱۳۸۸ @ ۹:۰۷ ق.ظ
÷س ما را گذاشتی رفتی و حالا از دور ابراز دلتنگی میکنی خدا اون روز رو نیاره که من ببینم پسرم حامد اومده اونجا و دلتنگی اش رو ابراز میکنه خدا را شکر که مامانت اینجا را نمی خوه خبر عباس آقا درس که تموم شد رفتی؟یا نصفه نیمه گذاشتی رفتی؟امیدوارم بگی بورس گرفتی رفتی
——————–
ایشالا که هیچ کسی دلتنگ نشه…
۱۱م بهمن ۱۳۸۸ @ ۹:۰۸ ق.ظ
یه روزی دل مال من بود حالا نیست دلتنگی هم همین طور
————————-
دل و دلتنگی همیشه با همن! این فکورانه ترین جمله ای بود که تونستم بسازم!!!
۱۱م بهمن ۱۳۸۸ @ ۹:۴۳ ق.ظ
خیلی قشنگ بود عباس …
اولین نوشته ای بود که با اسم سایتت همخونی داره 
————————-
مرسی سینا جان. راستی اتفاقا اون شب خواب خوبی کرده بودم
۱۱م بهمن ۱۳۸۸ @ ۴:۵۱ ب.ظ
وای دلم ریش شد عباسجون
این حرفا هم بعضی مواقع دل آدم و می لرزونه، اما زندگی یعنی دلتنگی….
راستش زندگی همش دلتنگی نیست به نظرم…ولی بعضی وقت ها دلت تنگ می شه
…
—————
خیلی مخلصیم مرتضی جون. دست و دلت نلرزه. گفتم یه بارم یه پست این جوری بذارم بچه هایی که می خوان بیان حساب این چیزا رو هم بکنن و بیان
۱۱م بهمن ۱۳۸۸ @ ۱۰:۲۲ ب.ظ
بذار هیچی نگم. . . من و مامان. می دونی امشب خواهرمون چی گفت؟ عید مصطفی رو دیدم می ذارمش تو صندوق عقب و میارمش خونه. واسه خودم. بعدم پقی زد زیر گریه. آخ که این روزا تیریپ دلداری برداشتن وقتی خودت داری می ترکی چقدر سخته. دلم تنگ شده برات. شب به خیر!!! یادته که!
———————–
دل منم تنگ شده حسابی…
۱۲م بهمن ۱۳۸۸ @ ۵:۴۳ ق.ظ
سلام گل پسر دلتنگ.خوشحالم که خواب خوبی داشتی و سر صبر مامانت رو تو خواب دیدی و یاد گرشته ها کردی این نیز بگذزد
۱۲م بهمن ۱۳۸۸ @ ۱:۱۲ ب.ظ
وقتی اینقدر روان و راحت میگی دلتنگی اومده سراغت منو بی تاب میکنی فکری کنم.با خودم می اندیشم این دستای ناتوان من چه باری میتونه از دل نازک تو ورداره از فکرت بیرون نمی رم شاید امثال تو زیاد باشند کسانی که دل تنگی رفته سراغ شون اگر اونا هم میتونستند به خوبی تو حرف دل شون را بزنند شاید یکی دیگه هم مث من پیدا میشد به خدا بگه خدا کمکم کن کمکش کن یا نه خودت بنده عزیز و طلاتو دریاب .از دیروز تا حالا چندین و چند بار آرزو کرده ام ای کاش میشد این بضاعت ناچیز تو را یاری کنه راستی سلام منو به امیر خان داداش برسون و بگو میخوام وبلاگ نویسی را از سر بگیرم کمکم کنه
——————-
ممنون رضوان جان. لطف داری. نگران نباش! من حالم خوبه…خواستم حس اون لحظه رو بگم…دلتنگی وقتیه که این لحظات، ۲۴ ساعت شبانه روز آدم رو تشکیل بدن…بازم ممنون.
۱۳م بهمن ۱۳۸۸ @ ۲:۴۸ ق.ظ
abbas be nazar mirese in postet hesabi gerefte haa… dar haddi ke mortezaa too google readere khodesh oono share karde. maloome hesabi roosh ta’sir gozashte.
beharhal omidvaram ke ziad ehsase deltangi nakoni. movazebe khodet baash pesar.
————————-
مرسی سیاوش جون. تو هم همین جور. مواظب خودت باش حسابی.
۲۶م اسفند ۱۳۸۸ @ ۲:۴۵ ب.ظ
به عباس خان، بابا حاجی حاجی مکه، بعد از کلی وقت اومدیم دیدیم تازه ۱ پست آپ کردی اما اونک چه پستی آن هم با چه قلم زیبایی…
انشالا در زندگی شاد و سرحال باشی
راستی عکس فراوان بگیر و برای ما بگذار، دیدن عکس ها لذتی دارد مخصوصا آنکه شما بگزاری و ما ببینیم
فعلا، بدرود
————
ممنون…ایشالا به زودی آپ می کنم. لطف داری.
۱۰م فروردین ۱۳۸۹ @ ۱:۵۹ ق.ظ
خیلی همذات پنداری کردم
——-
ممنون.
۳۱م اردیبهشت ۱۳۸۹ @ ۳:۰۳ ب.ظ
Man Alan in posteto khundam. Ba vajehat tunesti mano KAMELAN tahte tasir qara bedi. Rastesho bekhay ask tu cheshaye manam jam shod!
Heyfe Kheili az ma Irania ke ba in hame estedad tu HAME CHI ban bar dalyeli MAJBOOR be tarke mihan mishim. I am REALLY sorry for this! REALLY
————–
مرسی حسین جان. لطف داری….جه می شه کرد دیگه…غربته…