تعارف

۲۸م تیر ۱۳۸۹ توسط عباس هوشمند

شاعر می گه که تعارف توی خونمونه همیشه همراهمونه، بعضی هاشون دروغکی بعضی هاشونم راستکی…دیشب با یکی از دوستان آمریکایی رفته بودیم سینما. من از قبل بلیط ها رو آنلاین خریده بودم. وقتی سینما رسیدیم و بلیط ها رو گرفتم این رفیقمون خواست دونگشو بده. من از قبل می دونستم که آمریکایی ها تعارف اینا سرشون نمی شه، ولی وقتی ۲۲ سال تو خاک پاک وطن بوده باشی تعارف تو خونته…القصه، “حالا باشه این حرفا چیه مهمون من” از من و “Thanks man” همراه با یک لبخند تشکر از اون. خیلی ساده. خندم گرفته بود از رک بودن این جماعت.

این که تعارف تو فرهنگ آمریکایی (وخیلی از فرهنگ ها) تعریف نشدست اوایل برای من عجیب بود. ولی  حالا این که ما تعارف داریم تو فرهنگمون برام عجیبه. برای نمونه، یک مثال کاملا خیالی : فرض کنیم یک ایرانی قصد اسباب کشی داره. به دوستاش می گه جریانو. قبل از این که اون تقاضای کمک کنه، دوستان گرامی پیشنهاد کمک می دن و می گن که ما چاکر شماییم، ما مخلص شماییم، روز اسباب کشی در خدمت شماییم (نقل به مضمون از شاعر). روز اسباب کشی که می رسه، یه عده رسما و شرعا می پیچونن، یه عده به صورت نیمه رسمی گوشی جواب نمی دن، یه عده باتری موبایلشون تموم می شه، یه عده یادشون می افته که یه کاری داشتن، و اما عده ای که می آن یه سری از زیر کار در می رن و یه سری دو برابر کاری که می کنند غر می زنند. و اما آمریکایی اگه گفته می آد واقعا می آد سر موقع (توجه : داستان مذبور کاملا خیالی و اسامی مستعار و هر گونه شباهت اسمی تصادفی می باشد!!)

تبصره : به هنگام سینما رفتن با دوستان آمریکایی، همیشه مقادیری چند کوارتر در جیب داشته باشید. در غیر این صورت، اگه شخص آمریکایی  برای اتوبوس سوار شدن کوارتر کم داشته باشه، خیلی بی تعارف و بسیار بی تکلف و بسیار ناگهانی از عابرین محترم و بعضا غیر محترم تقاضای کوارتر اضافی می کنه و تلاش های شما برای مشاهده ی دقیق در و دیوار اطراف به قصد نشان دادن عدم وجود هر گونه ارتباط با شخص مذبور جز گول زدن شخص شخیص خودتان سودی نخواهد داشت.


 Balatarin  Donbaleh  Mohandes  Delicious  Digg  Stumbleupon  Furl  Friendfeed  Twitter  Facebook  Greader  Technorati  Yahoo! MyWeb  Addthis to other  Subscribe to Feed

۲ نظر

خاطرات

۶م خرداد ۱۳۸۹ توسط عباس هوشمند

مرور وبلاگ های قدیمی آدم سرشار از خاطرات تلخ و شیرینه…وقتی وبلاگ ۳ سال پیشت رو باز می کنی انگار در گنجه ای قدیمی رو که مدت ها قفل بوده باز کردی. قدم می گذاری به کوچه های خاطراتت. وقتی آهسته قدم می زنی از میان کوچه ها، مثل هوای سیاتل، هوا مدام رنگ عوض می کنه. بعضی وقتا آفتابی، گاهی وقتا بارونی و حتی برفی. گاهی وقت ها اول کوچه که وارد می شی تگرگه و وقتی به انتهای کوچه می رسی هوا آقتابی شده. دیدگاه ها (کامنت سابق) رو نگاه می کنی و آدم هایی رو می بینی که بعضی هاشون محو شدند. بعضی ها عوض شدند. وقتی با دقت نگاه می کنی، کسی که از همه بیشتر عوض شده خودتی. کوچه ای که سه سال پیش بارونی بود وقتی خلقش کردی، آلان شاید آفتابی باشه و شاید اگه خوب نگاه کنی رنگین کمان رو بعد یه بارون طولانی بتونی ببینی. کار آب و هوای سیاتل شاید، ولی پست های بارونیم رو بیشتر دوست دارم. این پست یه پست بارونیه برای ۳ سال پیش :

حکایت ما ، داستان دو بید مجنون است در هم گره خورده ، آرام گرفته در کنار برکه ای خاموش که سایه ی بلندای قامتشان آنگاه که آفتاب در بلندی ها می نوازدشان ،  مرداب را می پوشاند . همان دم سرو کوهی مغرور ، آرام گرفته در بلندای کوه ، رنگ چرکین  مرداب را نمی بیند . سیاهی می بیند و خاموشی ، سایه مان حاجب است بر دلمردگی های چرکین دلی به نام برکه ی دل تنگی ها.

بامدادان که پرستو ها بر باممان آرام می گیردند و آوای دلنشینشان برکه را می نوازد ،  به انتظار خورشیدیم که برآید و پرتو اش به یاری پرستوها دلمردگی های برکه را آب کند .

شامگاهان این آب به بالادست می رود . آنجا که خورشید این آب پاک رانده شده از برکه ی ناپاکی ها را امان می دهد تا باران شود و ببارد و بشوید برکه را . تا مرداب ها را زنده کند .


 Balatarin  Donbaleh  Mohandes  Delicious  Digg  Stumbleupon  Furl  Friendfeed  Twitter  Facebook  Greader  Technorati  Yahoo! MyWeb  Addthis to other  Subscribe to Feed

۴ نظر

دانشگاه

۳۱م اردیبهشت ۱۳۸۹ توسط عباس هوشمند

یادش به خیر دو سال آخری که ایران بودم در آزمایشگاه مکانیک سیالات شریف مشغول کشف اتم بودم و به اصطلاح کار علمی خدماتی می کردم. یادمه هر موقع می خواستیم چیزی بسازیم، ورقه ای ببریم، پمپی رو تعمیر کنیم، …  اون کار رو به آقای فیروزپور مسوؤل فنی آزمایشگاه خبر می دادیم و خیلی فوری فوتی اون کار انجام می شد. تازه شاکی هم بودیم که ای بابا، چه وضعشه، مملکته داریم، چرا انقدر طولش می ده پمپ رو تعمیر کنه! ای بابا! وضعیتیه!

تصور ذهنی من از آزمایشگاه های شیطان بزرگ این بود که دست به کمر می زنی و چپ و راست دستور می دی که اهوی! اخوی! پیج رو سفت کن! پمپ رو شل کن!… (حالا نه به این شوری ولی تو همین مایه ها) گذشت تا هفته ی دوم اومدنم بود که یه روز دیدم استادم- دارای دو تا پست داک و مقادیری پی اچ دی از استفورد و پرینستون- یه جعبه ی سنگین رو به کمک دانشجوی پست داکش دارن هن هن کنان می کشن یبارن تو دپارتمان. گویا پست تا یه جایی بیشتر جعبه رو نیاورده بود. من یا چشای ورقلمبیده به این صحنه نگاه می کردم و البته رفتم کمک کردم. ولی همون لحظه داشتم فکر می کردم همچین چیزی رو تو ایران نمی دیدم. فک کن استادهای ما می خواستن یه همجین کاری کنن! انقدر کارگر و مسوؤل فنی و خدمات و … و در مواردی نیروهای خدماتی خودجوش مثل ما بودن که استاد دست به سیاه سفید نمی زد.

بعد از این جریان کم کم دستم اومد مه بله شما اگه می خوای به میله ی دو اینچ قطر رو سرش رو سوراخ یک چهارم اینچ بزنی زحمت می کشی می ری تو کارگاه انجام می دی! به همین خوشمزگی! آقا فیروزپور نداریم! خلاصه هر کسی کار خودش رو می کنه و اون مسوؤل فنی انجا وظیفه ی سوراخ کردن و تراش میله ی من رو نداره و خودم زحمتشو می کشم!

از طرف دیگه اما…دو سه هفته پیش باید می رفنم بالای کانالی که آزمایش هامون روش انجام می شه تا رنگ بریزم توی کانال تا ورتکس انتهای کانال رو نشون استادم بدم. بعد از اینکه این کار رو کردم استادم گفت بیا پایین من برم انجام بدم تو ببین ببینم نظر تو چیه. و رفت بالای کانال، با همون شلوار جین ۳۰۰ دلاریش. باورم نمی شد…گاهی وقت ها آدم از شدت احترام شکه می شه. ما جور دیگه ای عادت داده شدیم آخه تو ایران…

خلاصه research فرق داره حسابی با ایران! هم از حیث آقا فیروزپور و هم از حیث برخورد استادها…


 Balatarin  Donbaleh  Mohandes  Delicious  Digg  Stumbleupon  Furl  Friendfeed  Twitter  Facebook  Greader  Technorati  Yahoo! MyWeb  Addthis to other  Subscribe to Feed

۵ نظر

لذت از لحظه

۳۱م فروردین ۱۳۸۹ توسط عباس هوشمند

چند روز پیش داشتم با همکارم راجع به پروژه ای که داره روش کار می کنه صحبت می کردم. اون داره فوق لیسانسشو اینجا می گیره. وقتی ازش پرسیدم برنامت برای بعد چیه سرش رو تکون داد و با لبخند گفت :”هنوز بهش فکر نکردم. سوال خوبیه. هممم. نمی دونم. فعلا که اوضاع خوبه و دارم لذت می برم از پروژه. بعدش ببینیم چی می شه.”

شنیدن این جمله ها از زبان به آمریکایی اصلا عجیب نیست. اصولا آمریکایی ها ملت  شاد و مثبت نگری هستند و کمتر از ما با فکر کردن بیش از حد به آینده خودشون رو اذیت می کنند! اگه من تو یه آزمایش نتیجه ی مورد انتظار نگیرم (مثلا پروفایل سرعت غیرقابل توجیه باشه)، برای توصیف نتیجه از واژه هایی مثل bad, awkward, crappy و در بهترین حالت از لغت unreasonable استفاده می کنم. همکار آمریکایی من واژه funny رو برای توصیف اون آزمایش با کار می بره  و در بدترین حالت از unreasonable استفاده می کنه! “It’s kind of cool” به شدت کاربرد داره و در مواردی استفاده می شه که ما همون مورد رو با واژه هایی مثل داغون و ستم توصیف می کنیم. اصولا آمریکایی ها ذاتا سعی می کنن که از چیزی که دارن بیشترین لذت رو ببرن و از این جهت به عکس ماهستن که ذاتا سعی می کنیم بیشترین غر! رو نسبت به چیزی که داریم بزنیم و حتی در مواردی که از چیزی رضایت داریم اونو در غالب نارضایتی بیان می کنیم!

همکار من هنوز تصمیم نگرفته دو سال دیگه بعد گرفتن مدرکش می خواد چی کار کنه ولی بیشترین سعیشو می کنه تا بیشترین لذت رو از این رو سال پیش روش ببره و بیشتر انرژیش رو برای این کار می ذاره تا برای فکر کردن با آینده. دیدن یه آدم ۳۷ ساله که فوق لیسانس هنر داره و یه دفعه تصمیم گرفته بیاد از لیسانس مهندسی بخونه اصلااینجا عجیب نیست. صرفا به این دلیل که طرف احساس می کنه علاقه داره تا مهندسی بخونه و با پرداختن با این علاقه می خواد از زندگیش لذت ببره. ملت شادی هستند…

البته هنوز هم استفاده مکرر از عبارت “It’s kind of cool” برای موارد داغون می ره رو اعصاب من!


 Balatarin  Donbaleh  Mohandes  Delicious  Digg  Stumbleupon  Furl  Friendfeed  Twitter  Facebook  Greader  Technorati  Yahoo! MyWeb  Addthis to other  Subscribe to Feed

۶ نظر

عید

۲۹م اسفند ۱۳۸۸ توسط عباس هوشمند

گذروندن عید نوروز در آمریکا تجربه ی جدیدیه. تلاش زیادی که ملت می کنن تا حس کنن عید شده قابل تحسینه. آمدن عید تو ایران به صورت اتوماتیک حس می شد. ولی اینجا ملت اگه خونه تکونی نکنند و سفره ی هفت سین نچینند، دیگه راه نداره که توی جو نوروز قرار بگیرند.اینه که انجام دادن مراسم عید نوروز اینجا از اوجب واجباته!

دیشب برنامه ای از طرف انجمن ایرانی آمریکایی های سیاتل تدارک دیده شده بود که بیشتر رقص و موسیقی ایرانی و معرفی نوروزبود. زیباترین قسمت مراسم جایی بود که بچه های ۳ تا ۵ ساله می اومدن روی صحنه و  هر کدام اسم و مفهوم یکی از سین های هفت سین رو اول به فارسی و بعد به انگلیسی می گفتن. بچه ها قسمت فارسی رو با لهجه ی خیلی غلیظ می گفتن و اکثرا نمی تونستند به خوبی فارسی صحبت کنند. تلاش این بچه ها که هیچ وقت ایران رو ندیده بودند برای فارسی حدف زدن، باعث می شد مردم بایستند و به احترام اینا کف بزنند. یه جورایی می تونستی هزاران سال فرهنگ و تمدن ایرانی رو از زبون بچه هایی که فارسی رو به سختی صحبت می کردند حس کنی. شنیدم که یک سری از ایرانی های سیاتل به صورت داوطلبانه یه مدرسه ی ایرانی به نام ایمان تاسیس کردن. واقعا باید دست مریزاد گفت بهشون که کارشون خیلی با ارزشه.

گذروندن عید نوروز در جایی غیر از ایران واقعا که متفاوته.  امیدوارم سالی سرشار از شادکامی، موفقیت و سلامتی برای همه باشه. سال نوی همه مبارک.


 Balatarin  Donbaleh  Mohandes  Delicious  Digg  Stumbleupon  Furl  Friendfeed  Twitter  Facebook  Greader  Technorati  Yahoo! MyWeb  Addthis to other  Subscribe to Feed

۶ نظر

دلتنگی

۱۱م بهمن ۱۳۸۸ توسط عباس هوشمند

داشتم با خواهرزادم حرف می زدم. گرم حرف زدن بودیم که مامانم طبق معمول با یه ظرف میوه اومد تو اتاق و گفت اتاقت رو مرتب کنی خیلی خوب می شه ها! نمی شه توش راه رفت!  سرمو گرفتم بالا و گفتم گیر دادیا مامان! چشم سرم خلوت بشه تمیز می کنم! دفعه ی چندمه می گی؟ مامانم یه نگاه کرد بهم و رفت…یه دفعه با خودم گفتم تند رفتم.  پاشم برم ببوسمش، از دلش در بیارم. هرچی گشتم پیداش نکردم. تو خونه نبود. تو حیاط رو هم گشتم. حتی تو کوچه رو هم گشتم. نه نبود. کوچه به طرز عجیبی تو اون موقع صبح خلوت بود. حتی پسرهای همسایه روبرویی که همیشه تو کوچه سرگرم فوتبال بودن هم پیداشون نبود. صدای غارغار کلاغ ها اما بلندتر از همیشه بود و با اینکه آفتاب دلپذیری بود ولی باد سردی می وزید. همه چی عجیب و کمی هم ترسناک بود. کم کم فهمیدم من اصلا مدتیه خونه نیومدم.مامانو چند ماهی می شه که ندیدم. گشتن بی نتیجه انقدر طولانی شد که از خواب بیدار شدم. چشمام خیس بود…

دلتنگی چیزیه که حتی اگه نخوای باورش کنی، حتی اگه به خودت بگی که من احساساتی نیستم، حتی اگه بخوای یه سری چیزایی رو که دیگه نداری فراموش کنی، حتی اگه موفق بشی که به ظاهر دلتنگ نشی… دلتنگی اما با تو هست. اون فراموش نمی کنه. و اگه خیلی سعی کنی که انکارش کنی، توی خواب می آد سراغت و این جوری می شه که اشک می ریزی بدون اونکه بفهمی و وقتی بیدار می شی طعم شورشو رو لبت احساس می کنی…


 Balatarin  Donbaleh  Mohandes  Delicious  Digg  Stumbleupon  Furl  Friendfeed  Twitter  Facebook  Greader  Technorati  Yahoo! MyWeb  Addthis to other  Subscribe to Feed

۱۲ نظر

پاسپورت ایرانی

۱۸م دی ۱۳۸۸ توسط عباس هوشمند

تا قبل از اینکه تو هر دو فرودگاه سیاتل و لاس وگاس به صورت کاملا تصادفی!!! برای بازرسی بدنی ویژه انتخاب بشم – که طبعا کوچکترین ارتباطی هم به پاسپورت ایرانیم نداشت! -  هیج حسی از این که بازرسی ویژه چقدر می تونه دردآور (البته خوشبختانه درد فیزیکی نداشت!) باشه نداشتم…اینکه صرفا به خاطر پاسپورتت از بقیه جدات کنن و تو یه قفس شیشه ای بگردنت جدا که تجربه ی دل انگیزیه! نکته ی خنده دار، به صورت کاملا تصادفی!!! انتخاب شدن مسافرهای بعد از من برای بازرسی ویژه بود که در هر دو مورد آمریکایی بودن و صرفا برای اینکه من اعتراض نکنم که فقط منو می گردید، قریانی پاسپورت ایرانی شخص بنده شدن و گشته شدن! البته گرفتن آی دی ایالت در پروازهای داخل آمریکا آدم رو از داشتن پاسپورت بی نیاز می کنه و دیگه فرد ایرانی به صورت کاملا تصادفی انتخاب نمی شه!!! حالا نمی دونم این که نمی رم آی دی ایالت رو بگیرم به خاطر تنبلیه یا لج کردم، نمی دونم با کی!


 Balatarin  Donbaleh  Mohandes  Delicious  Digg  Stumbleupon  Furl  Friendfeed  Twitter  Facebook  Greader  Technorati  Yahoo! MyWeb  Addthis to other  Subscribe to Feed

۸ نظر

تنوع فرهنگی

۹م آذر ۱۳۸۸ توسط عباس هوشمند

تنوع فرهنگی و نژادی در سیاتل یکی از مواردیه که هنوز بعد ۳ ماه تازگیش رو برام از دست نداده. ایران که بودم اگه تو مترو چند تا عرب یا افغانی  شروع به صحبت می کردند و اگه احیانا ملت نمی فهمیدن، چنان شاکی بنده خدا رو نگاه می کردند که آدم فکر می کرد چه قدر مردونگی به خرج دادن که نصفشون نکردن. اینجا انقدر خارجی هست که آمریکایی ها رسما تنوع نژادی رو پذیرفتند. گاهی وقت ها که ما جماعت ایرانی گروهی می ریم سینما و بعد از فیلم خیلی با انرژی در قالب گروه های گفتمان ۴ ۵ نفره در آسانسوری که بیخ تا بیخ آمریکایی ایستاده مشغول فارسی حرف زدن می شیم، و این بنده خداها حتی نگاه بد هم نمی کنن، آدم خودش شرمنده می شه… گاهی وقت ها که برخورد خودمون با افغانی ها و پاکستانی ها رو تو ایران یادم می آد، احساس می کنم که کم نژاد پرست نیستیم …


 Balatarin  Donbaleh  Mohandes  Delicious  Digg  Stumbleupon  Furl  Friendfeed  Twitter  Facebook  Greader  Technorati  Yahoo! MyWeb  Addthis to other  Subscribe to Feed

۷ نظر

سینما در آمریکا

۱۸م آبان ۱۳۸۸ توسط عباس هوشمند

اره

۱-  وقتی فیلم اره ۶ اینجا اکران شد، اولین فکری که به ذهنم خطور کرد اندازه گیری طول صفی که باید می ایستادیم تا بلیط گیرمون بیاد بود. بالاخره اره فیلم معروفیه…ولی وقتی در روز دوم اکران وارد سالن شدیم و دیدیم که ۱۰ درصد سالن (سالنش خیلی بزرگ نبود) پره و از جای جای سالن صوت گوش نواز زبان شیرین فارسی به گوش می رسه، فهمیدم که ایرانی های همیشه در صحنه سیاتل و اقمار اطراف خودشون رو رسوندن… اره فیلم محبوبیه…ولی بین ایرانی ها! خلاصه, سالن عطر و بویی ایرانی داشت و برای سیاتلی که ایرانی ها به زور دور هم جمع می شن، اینکه تقریبا ۳۰ درصد سالن ایرانی باشن، یه حماسه ی غرورآفرین در حد ۲۵ خرداد محسوب می شه …حالا اینکه ما چرا مریض دیدن این صحنه های سادیسمی اره هستیم و هر بار با اشتیاق می ریم می بینیم، هنوز در هاله ی نوری از ابهامه ولی برای اره ۷ که سال دیگه اکران می شه من بی صبرانه منتطرم!!!

۲-  تا قبل از این فکر می کردم  که تجربه ی لذت بخش ! دیدن فیلم کینه تو سینما فرهنگ به این زودی ها دیگه تکرار نشه. یادش به خیر. مردم با انواع و اقسام شوخی های کارگری و غیرکارگری سعی می کردند ترسناکی فیلم رو به مسخره بگیرند و نترسند. یعنی کل فیلم ملت در حال خندیدن بودن و یادشون می رفت که اومدن از ترسیدن لذت ببرن!تو یک فضای دل نشین خانوادگی یا دوستانه انگار که دارن طنز مهران مدیری می بینن به ریش نداشته ی بازیگرای فیلم می خندیدن…اینجا فیلم پارانرمال که فیلم نسبتا ترسناکیه و اصلا در حد و اندازه های کینه نیست رو دیدیم. به روح سینماروهای خودمون صلوات فرستادم انقدر که اینا شوخی های مسخره کردن و به هر صحنه ای از فیلم می خندیدن تا کمتر بترسن. آمریکایی ها روی ما رو از اساس و پایه در دیدن فیلم ترسناک تو سینما سفید کردن یه جورایی. ردیف عقبی ما به صورت مستمر و با برنامه کلا در طول فیلم می خندیدن و موفق شدن که اصلا و ابدا نترسن! خلاصه سینما تو این کشور همه جوره واسه من نوستالوژیکه!


 Balatarin  Donbaleh  Mohandes  Delicious  Digg  Stumbleupon  Furl  Friendfeed  Twitter  Facebook  Greader  Technorati  Yahoo! MyWeb  Addthis to other  Subscribe to Feed

۲ نظر

استاد و دانشجو…اینجا و آنجا

۱۰م آبان ۱۳۸۸ توسط عباس هوشمند

یکی از مواردی که در سیستم آموزشی آمریکا تفاوت زیادی با ایران داره نوع روابط دانشجو و استاده…اینکه یه استاد تمام معروف با ۷۰ سال سن ترجیح بده که با اسم کوچک صدا بشه واسم قابل پیش بینی بود. ولی اگه اینجا به چشم خودم ندیده بودم امکان نداشت باور کنم که دانشجو سر کلاس گیر بده که تو متن اون تمرینی که داده بودی توضیح نخواسته بود و TA شما نمره کم کرده و استاد معذرت بخواد و قول بده که دیگه تکرار نشه…یا باورم نمی شد که ماژیک از دست استاد بیفته و چند نفر شیرجه نزنن که بهش ماژیک رو برسونن و اون خم شه و از زیر پای دانشجو ماژیک رو برداره…البته دروغ چرا من هنوز خیلی از رفتارهای دانشجوهای ایران در قبال استاد رو مناسب تر می دونم…حالا اینکه نظرم تا سال دیگه همین باشه خدا می دونه. ولی به طور کلی به طرز عجیبی دانشجوسالاریه در مقایسه با ایران که استادسالاری بود و بعضا دانشجوهای دکترا خریدهای خونه استاد رو هم انجام می دادن و در مواردی دیده شده بود که پوشک بچه استاد رو هم عوض می کردند!

نکته ی دیگه برخورد دانشجوها با همدیگست. اگه کسی سوال فوق العاده احمقانه هم بپرسه از استاد، غیرممکنه کسی تیکه بندازه که شخصا هضمش هنوز برای من سخته…یه باری که دیر اومدم سر کلاس (۱ دقیقه حدودا) استاد ۷۰ ساله به من که داشتم می دفتم بشینم گفت : Come on! Move your ass! We gonna start  البته کاملا به شوخی. من که باورم نمی شد این با این سنش یه همچین چیزی جلوی ۴۰ تا دختر و پسر بگه (البته اصلا به فاجعه ای استفاده معادلش تو فارسی نیست)  نیشمو بازکردم و گفتم I am trying …ولی این که چرا همه به یه لبخند دوستانه قناعت کردن و پشت بندش نه تیکه انداختند نه یه بحث غیر درسی دیگه رو شروع نکردند از اون مواردیه که تا ۵ سال دیگه هم واسم معما باقی می مونه…


 Balatarin  Donbaleh  Mohandes  Delicious  Digg  Stumbleupon  Furl  Friendfeed  Twitter  Facebook  Greader  Technorati  Yahoo! MyWeb  Addthis to other  Subscribe to Feed

۱۲ نظر