دلتنگی
داشتم با خواهرزادم حرف می زدم. گرم حرف زدن بودیم که مامانم طبق معمول با یه ظرف میوه اومد تو اتاق و گفت اتاقت رو مرتب کنی خیلی خوب می شه ها! نمی شه توش راه رفت! سرمو گرفتم بالا و گفتم گیر دادیا مامان! چشم سرم خلوت بشه تمیز می کنم! دفعه ی چندمه می گی؟ مامانم یه نگاه کرد بهم و رفت…یه دفعه با خودم گفتم تند رفتم. پاشم برم ببوسمش، از دلش در بیارم. هرچی گشتم پیداش نکردم. تو خونه نبود. تو حیاط رو هم گشتم. حتی تو کوچه رو هم گشتم. نه نبود. کوچه به طرز عجیبی تو اون موقع صبح خلوت بود. حتی پسرهای همسایه روبرویی که همیشه تو کوچه سرگرم فوتبال بودن هم پیداشون نبود. صدای غارغار کلاغ ها اما بلندتر از همیشه بود و با اینکه آفتاب دلپذیری بود ولی باد سردی می وزید. همه چی عجیب و کمی هم ترسناک بود. کم کم فهمیدم من اصلا مدتیه خونه نیومدم.مامانو چند ماهی می شه که ندیدم. گشتن بی نتیجه انقدر طولانی شد که از خواب بیدار شدم. چشمام خیس بود…
دلتنگی چیزیه که حتی اگه نخوای باورش کنی، حتی اگه به خودت بگی که من احساساتی نیستم، حتی اگه بخوای یه سری چیزایی رو که دیگه نداری فراموش کنی، حتی اگه موفق بشی که به ظاهر دلتنگ نشی… دلتنگی اما با تو هست. اون فراموش نمی کنه. و اگه خیلی سعی کنی که انکارش کنی، توی خواب می آد سراغت و این جوری می شه که اشک می ریزی بدون اونکه بفهمی و وقتی بیدار می شی طعم شورشو رو لبت احساس می کنی…







