یک روادید، یک زندگی و دیگر هیچ

۱۵م مرداد ۱۳۹۰ توسط عباس هوشمند

اول – پاییز ۷۷، ۵ بعد از ظهر، لابی دانشکده ی دندانپزشکی دانشگاه تهران:

این پا و اون پا می کرد. شوخی نبود. دو سالی می شد مهتاب رو می شناخت، ولی صحبت هایشان از تبادل جزوه ضمن خطاب طرف مقابل با نام خانوادگی فراتر نرفته بود. خاک شلوار سیاه نخیش رو تکوند و نزدیک شد. “خانم سجادی. خوب هستید؟” مهتاب که در حال راهنمایی دو تا از دخترهای ورودی جدید بود سرش رو برگرداند و با لبخند جواب داد “ممنون آقای شهسواری. چه خبرها؟” اونجا بود که مجید با خجالت توضیح داد که قصد دارد یه انجمن تحقیق روی بیماری های لثه راه تشکیل دهد و آیا مهتاب دوست دارد کارهای ترجمه ی مقاله های خارجی رو انجام بدهد. جواب مهتاب مثبت بود. هرچی که بود دختر فعال و اجنماعی بود و در جا نسبت به طرح مجید اظهار علاقه کرد. گرم صحبت راجع به انجمن شدند. دو تا دختر سال پایینی لبخند معناداری به هم زدند و مشغول کلنجار با برگه های انتخاب واحدشان شدند. مهتاب و مجید نیم ساعتی داشتند صحبت می کردند. ۲۰ ساله بودند. سال سوم دندان پزشکی. بیرون دفتر فعالیت های دانشکده اما آقا عبدالله زیر باد سرد پاییزی که بی خبر از گرمای صحبت این دو بی امان می وزید مشغول جارو کردن برگ خشک های حالا خوابیده بر سنگفرش دانشکده بود.

دوم – تابستان ۷۸، ۱۰ شب، ماشین مجید، پاسداران:

بوی اون همه عطری که مجید زده بود با گذشت چند ساعت با قوت باقی بود. مهتاب در حالی که به چشم های مجید نگاه می کرد گفت : “خوش گذشت” و لبخند ملیحی زد. به درستی حدس زد که باید دست مجید رو لمس کنه شاید دوریالی آقا یا موفقیت بیفتد…۵ دقیقه بعد مهتاب داشت رژ لب صورتی رو تجدید می کرد. با محبت به مجید نگاه کرد. خداحافظی کرد و رفت. مجید به صندلی تکیه داد و به فکر فرو رفت. گوشیش زنگ خورد. “می خوای از جلوی خونه ی ما بری یه جا دیگه فکر کنی؟ بابام داره می آد خونه!” ماشین به آرامی دور شد. گربه ی گل باقالی که تازه از لیسیدن آخرین قطره های خون گنجشک بخت برگشته فارغ شده بود با چشمهای درشت زردرنگش به دور شدن پراید قرمز زل زده بود.

سوم – بهار ۷۹، ۲ صبح، ویلای دایی مهتاب، دریاکنار:

صدای همهمه ی بچه ها تا کنار ساحل هم به گوش می رسید. هر چه بود پانتومیم بازی پر صر و صدایی بود. مهتاب سرش را روی شانه ی مجید گذاشته بود و مجید موهای مواج مهتاب را زیر باد ساحل که بی رحمانه به صورتشان شلاق می زد نوازش می کرد. “مجید! یه خبری هست که می خوام بهت بگم” مهتاب با لبخند مهربانش مجید را نگاه کرد. و آنجا بود که مهتاب گفت از عمویی که سال ها بود ندیده بود و سال ها پیش به آمریکا مهاجرت کرده بود. مجید ابتدا نفهمید مهتاب چرا این بحث رو پیش کشید. ولی بعد شنید که تا دو سه ماه دیگر مهتاب برای مصاحبه ی نهایی گرین کارت آمریکا به آنکارا می رود. ۱۶ سال قبل عمو جلال برای همه ی بچه های برادر اقدام کرده بود و مهتاب به کل این قضیه را فواموش کرده بود. مجید که دستش یخ کرده بود گفت  ”یعنی می خوای بری آمریکا؟” مهتاب لب غنچه شده ی مجید رو بوسید و گفت “بنده بدون آقامون که جایی نمی رم” مجید هنوز در فکر بود. ناگهان باد سوزناک ساحل گزنده تر از قبل می نمود، آوای مرغان دریایی فرسنگ ها دورتر به نظر می رسید.

چهارم – پاییز ۸۰، ۵ صبح، ماشین مجید، در راه فرودگاه مهرآباد:

“ستاره های سربی، فانوسکای خاموش، منو هجوم گریه، از یاد تو فراموش” باندهای قدیمی ماشین مجید کشش صدای بلند تر را نداشت. ابی اما بی توجه فریاد می زد : “شبانه های بی تو، یعنی حضور گریه، با من نبودن تو، یعنی وفور گریه” آهنگ تمام شده بود و حالا صدای خش دار سکوت بود که گوششان را می نواخت. مهتاب دست های بی حس مجید رو که روی دنده ی ماشین ثابت مونده بود نوازش می کرد و سعی می کرد شیرین زبانی کند. تلخی فضا اما آنقدر بود که لبخندهای مهتاب برای شکستن یخ افاقه نکند. “مجید! عزیز دلم! نمی خوام برم بمیرم که! جا بیفتم تو هم میای اونجا! زودی می بینیم همو…” مجید سرش را تکان داد. “دلم شور می زنه مهتاب! نمی دونم چرا!” مهتاب دست مجید رو گرفت و با نرمی بوسید. وقتی با چشم های درشت خیس با محبتش به مجید نگاه کرد، مچید لبخند کمرنگی زد. خانواده ی مهتاب ۲۰ دقیقه ای بود که به فرودگاه رسیده بودند.  مهتاب تنها می رفت، ولی یک ایل آدم یه بدرقه اش آمده بودند. باران پاییزی نم نم به ماشین مجید که یه آرامی در حال حرکت در باند سرعت فرودگاه بود می زد.

پنجم – تابستان ۸۱، ۱۰ صبح تهران (۱۰:۳۰ شب لس آنجلس)، تلفن:

“می گفت قانع نشده که من بعد پایان تحصیلات برمی گردم ایران!” مجید با ناراحتی داشت حرف های آفیسر سفارت آمریکا در آنکارا رو برای مهتاب بازگو می کرد. “این همه زحمت! این همه هزینه! آخرشم هیچ! هنوز باورم نمی شه! ” مجید ناامید شده بود. با کلی امید به سفارت رفته بود و تقاضای ویزایش رد شده بود. فکر این که به زودی مهتاب رو می دید مثل شبحی هر لحظه دور و دورتر می شد. مهتاب سعی می کرد به مجید روحیه بدهد ” من شنیدم دبی خیلی بهتر ویزا می دن! اونجا حتما می گیری” مهتاب در نهایت مجید رو قانع کرد که یک بار دیگه شانسش را امتحان کند. مهتاب وقتی گوشی را زمین گذاشت به این فکر می کرد عرقی که تاپ صورتی رنگش را یکدست پوشانده بود سردتر از آنی بود که بتوان گرمای تابستان لس آنجلس را مقصر دانست. سرش را به مبل نکیه داد و اشگ های گرمش بود که بی صدا با عرق سردش می آمیخت …

ششم – زمستان ۸۲، ۱۱ شب، مهمانی دوست مهتاب، سن دیگو، کالیفرنیا:

مهتاب کنار دوستش لیلا نشسته بود و پیست رقص را نگاه می کرد. چقدر دلش می خواست مجید آنجا بود تا این آهنگ را با هم می رقصیدند. “از مجید چه خبر؟” لیلا با تاخیر جواب داد “برای بار سوم ویزاش رد شد” لیلا سعی کرد دلداری بدهد ولی نگاه ثابت مهتاب روی پیست رقص نظرش را تغییر داد. دست مهتاب را گرفت و شروع به رقصیدن کردند. مهتاب حالا لبخند می زد. شراب شیرازی که لیلا به او داده بود کمی سرحال آورده بودش. وقتی مجید به گوشی اش زنگ زد، در حال رقصیدن با نیما برادر لیلا بود که از لیلا توصیه ی اکید داشت که هوای مهتاب را آن شب داشته باشد. سرش آنقدر گرم بود که در حال رقص جواب مجید را بدهد و مجید آنقدر بی قرار او که با شنیدن موزیک بلند با کنایه بپرسد “کجا تشریف دارید” … این اولین دعوای جدی اش با مجید بعد از خروجش از  ایران بود. با این که سه روز بعد آشتی کردند، ولی آن شب به غیر از جام شرابی که از دست مهتاب افتاده بود و شکسته بود، دوستی چند ساله شان  اولین ترک جدی را برداشته بود…

هفتم – بهار ۹۰، لاس وگاس، نوادا، کنسرت ابی:

نیما آدامس فایو را از جیب شلوار پارچه ایش بیرون آورد “آدامس بدم خدمتتون خانم سجادی؟” مهتاب با لبخند جواب داد “این کت شلوارتو که می پوشی کلی جنتلمن می شی ها! مرسی! طعم هندونه هم که هست! ” نیما لبخند زد و به نرمی مهتاب را بوسید، شکم باد کرده ی مهتاب را ناز کرد و گفت “احتمالا این آقا هم طعم هندونه رو دوست داره!” مهتاب ابرو بالا انداخت “این آقا؟ از کجا معلوم آقا باشه؟” نیما به صندلی تکیه داد و گفت “خانوم یا آقا فرق نداره، مهم اینه که طعم هندونه دوست داشته باشه!” ۷ ردیف عقب تر پرهام دوساله روی پای پدرش نشسته بود. مجید شقایق را بوسید و سویچ ماشین را از دست پرهام گرفت “به لطف آقا پرهام، باطری دزدگیر رو هفته ای یه بار باید عوض کنم!” مجید برای شرکت در یک کنفرانس دندانپزشکی از استرالیا به آمریکا آمده بود. این روزها بر خلاف سال های قبل آمریکا بهتر ویزا می داد. ابی بعد از چاق سلامتی آهنگ های “شب زده”،”غریبه” و “عطر تو” را خواند. مجید و مهتاب در خاطرات سال ها قبل غرق شده بودند، با چشمانی بسته گوش می دادند…ابی شروع به خواندن “ستاره های سربی” کرد.  ”ستاره های سربی، فانوسکای خاموش، منو هجوم گریه، از یاد تو فراموش”  ابی مثل همیشه سرش گرم بود، اشک های بی صدای بی اختیار مهتاب سجادی و مجید شهسواری در ردیف های اول و هشتم سالن پلنت هالی وود لاس وگاس هم… “شبانه های بی تو، یعنی حضور گریه، با من نبودن تو، یعنی وفور گریه” ۳۳ ساله بودند. ولی دور از هم، فاصله ای به اندازه ی ۷ ردیف صندلی، فاصله ای به اندازه ی سال ها…

۱۴ نظر

اخراجی های ۳ یا جدایی نادر از سیمین، مساله این است…

۸م فروردین ۱۳۹۰ توسط عباس هوشمند

حسابی شاکی است. شاید هم کمی ناامید. مردم بی خرد(ورژن این وری بی بصیرت)، ده نمکی مزدور، شریفی نیای وطن فروش و … در سیبل انتقاداتش هستند. این که چرا اخراجی های ده نمکی رکورد فروش را شکسته حسابی روی اعصابش است. انتظار داشت جدایی نادر از سیمین بیشتر بفروشد و حق (فیلم معنی گرا) بر باطل (فیلم عامه پسند کم محتوا) پیروز شود. او اما ناامید نیست. بالاترین را بالا و پایین می کند و دنبال لینک هایی است که نشان دهد این ها مردم نبودند که اخراجی ها را دیدند، که بسیجی هایی بودند که با اتوبوس و با وعده ساندیس آورده شده بودند تا آمار فیلم ده نمکی بالا برود. لینکی نیست اما در بالاترین! سیگاری آتش می زند و تصمیم می گیرد کمی VOA ببیند تا مرهمی باشد بر دردهایش…تازگی ها دوز اعتیادش بالا رفته، VOA هم جواب نمی دهد، شاید تماشای تلویزیون های لس آنجلسی بیشتر آرامش کند. خودش اما می داند که اعتیاد به فحش های آن دوستان مسکنی است که عوارض جانبی زیادی دارد. سیگاری دیگر آتش می زند. این یکی سیگار بهمن است و ساخت وطن. آرام تر می شود….

فروش زیاد اخراجی های ۳ بیشتر از هرچیزی شاید نشان از عطش شدید مردم به شاد بودن دارد. این پیشنهاد که بگوییم فیلم را در سینما نبینید، بگذارید سی دی اش در اردیبهشت بیرون بیاید و کپی اش را بخرید تا پشت دشمن حربی به زمین مالیده شود در ایران مورد استقبال قرار نگرفت. دوستانی که این پیشنهاد را کردند توجه نمی کنند که عده ای در ایران مشغول زندگی هستند، احتیاج به شادی دارند و هرچیزی را نباید سیاسی کرد. دیدن یا ندیدن این فیلم بیش از هرچیزی به دید هنری افراد ربط دارد و ارتباطی به گرایش سیاسی کارگردان ندارد.

این ها همان دوستانی هستند که می گویند قبض گاز را نپردازید که کمر نظام بشکند. در نظرشان مهم نیست که از سرما یخ بزنند مردم، کمر نظام بشکند که دوستان بتوانند به ایران برگردند. اینها همان دوستانی هستند که بی صبرانه منتظرند نرخ تورم به ۷۰ درصد برسد تا مملکت کن فیکون شود و آقایان برگردند ایران دربند کباب برگ بزنند با دوغ محلی! حالا مهم نیست که این وسط چه بر سر مردم می آید. کباب برگ تو دربند رو عشق است و بعدش هم قلیان دوسیب!

فیلم تحسین شده ی فرهادی فیلم مخاطب عام نیست تا آمار گیشه بیانگر قوت فیلم باشه. همه ناراحت شدیم وقتی اخراجی ها بیشتر فروخت، ولی کاملا قابل پیش بینی بود، البته نه برای دوستانی که از صرفا از طریق بالاترین پی گیر اخبار ایران هستند. حق گیر دادن و توهین به مردم را نداریم. دوستان تشریف ببرند ایران ۱۲۰ بار جدایی نادر از سیمین را ببینید تا آمارش بالا برود!

۹ نظر

سندروم خارج نشینی، تحلیل بالاترینی

۲۰م بهمن ۱۳۸۹ توسط عباس هوشمند

خیلی سالی نمی گذرد. ۵ ۶ سالی شاید. مهمانی بود و بعد از شام و بساط میوه و چای شیرینی به راه. برنامه ی تفسیر خبر صدای آمریکا در حال پخش و همه میخکوب شده به تلویزیون و در حال جذب قطره قطره ی سخنان محسن سازگارا. وقتی برنامه تمام شد و جمشید چالنگی آخرین درود هایش را تقدیم به سهند، سبلان، آسماری و دیگر رشته کوه های کوتاه و بلند وطن کرد بحثی در گرفت در ارتباط با سخنان سازگارا و حاضرین محسن سازگارا را به دلیل هوشمندی، بینش سیاسی عمیق و تحلیل های مبتنی بر حقیقت شایسته ی پست ریاست جمهوری می دیدند. البته در آینده ای رویایی که او می توانست یه ایران باز گردد. خیلی سالی نمی شود. ۵ ۶ سالی شاید…

سندروم خارج نشینی از دیدگاه من سیر تغییرات ذهنی شخص مهاجر است که بنا به دلایلی امکان بازگشت به ایران را ندارد، وقتی دلتنگی برای وطن عاملی می شود تا شخص ایران را آنگونه که می خواهد ببیند، نا آنگونه که هست. این مشاهده ی ذهنی می تواند بر اساس گذشته ی تجربه شده یا آینده ای رویایی باشد. برای مثال، در موارد حاد شخص هنوز ایران را یه شکل زمان انقلاب می بیند. این نوع خاص در نواحی جتوبی کالیفرنیا بیشتر دیده می شود. جایی که گاها” شخص وطنش را برای ۳۰ سال ندیده است و این سندروم حالتی مزمن و ماندگار به خود می گیرد. گونه ی خفیف تر این سندروم در افرادی که به تازگی ترک وطن کرده اند دیده می شود. در این حالت ایران شخص، یک ایران فرضی و در آینده است. افرادی که در سال های اخیر ترک وطن کرده اند (به خصوص قبل از انتخابات ۸۸) درصد بالایی از این گروه را تشکیل می دهند. در این نوشته به صورت موضوعی این پدیده در مورد محسن سازگارا تحلیل می شود. دلیل این است که دکتر سازگارا چهره ای شتاخته شده است، سخنانش تاثیر غیر قابل انکاری در جنبش سبز داشته و بررسی این پدیده در مورد او ملموس تر است. وگرنه معتقدم با توجه با این که کمتر از دو سال است از وطن دورم سندروم خارج نشینی در شخص من چه بسا که بسیار پیشرفته تر از محسن سازگارا یاشد!

اولین عامل اثرگذار در این سندروم جامعه ای که است که شخص با آن نشست و برخاست می کند. سازگارا پس از ورود به آمریکا به همراه علیرضا نوری زاده از تحلیل گران چهارشنبه شب های برنامه ی تفسیر خبر صدای آمریکا شدند. شاید تا وقتی تلویزیون بی بی سی فارسی به راه نیفتاده بود و در نبود یک برنامه ی خوب تحلیلی در صدا سیما، جمشید چالنگی چهره ای به غایت معقول به نظر می رسید. ولی با دیدن چهره ی بی طرف و معقولی مثل عنایت فانی در بی بی سی، کینه ی شدید چالنگی نسبت به جمهوری اسلامی که راه را برای هر گونه نقد منطقی می بست آزاردهنده تر از قبل می نمود. اجرای غیر حرفه ای چالنگی نیز مزید بر علت شده و سطح برنامه به شدت پایین آمده بود. لودگی مورد علاقه ی چالنگی در یک برنامه ی جدی تفسیر خبرهنوز یادم هست. می گفت “احمدی نژاد” و با نیشخند ادامه می داد “دکتر احمدی نژاد”. به طور خلاصه کینه ی آشکار چالنگی نسبت به جمهوری اسلامی و اجرای غیر حرفه ای او این مهمترین کانال ارتباطی مردم ایران با سازگارا را به نه آنچه که باید تبدیل می کرد.  نشست و برخاست با کسانی مثل چالنگی یا علیرضا نوری زاده که بیشتر به نفل خبر از داخل بیت و بازگویی شایعات موجود مشغول بود تا تفسیر خبر – که به حق باید نقش مهمی در پربار کردن گپ و گفت های صبح جمعه های پیرمردهای محله ما داشته بوده باشد! – بهترین فضایی نبود که سازگارای تازه از ایران خارج شده می توانست در آن قرار بگیرد.

احساسات و دلتنگی زیاد برای وطن عامل کلیدی دیگری در وقوع سندروم خارج نشینی است. دلتنگی برای افراد احساسی آنگونه پررنگ می شود و علاقه ی او برای برگشت به ایران آنچنان، که ایران فرضی شخص با سرعتی بیش از پیش ساخته می شود. ایرانی رویایی و زیبا در ذهن فرد شکل می گیرد و فرد هر روز به این ایران خیالی فکر می کند و جزییات برای آن می سازد. این معماری شاید  فیلم Inception را به یاد بیاورد. کعبه ی مقصود سازگارا که عشق ایران شاید حتی برای لحظه ای از جلوی چشمش دور نشود واشنگتن دی سی نیست، که تهران است. سازگارا در این چند سال بنای یک ایران کامل را در ذهن خود ساخته است و به حق که معماری تحسین برانگیزیست ایران دکتر سازگارا. ایران ذهن من سال ها زمان نیاز دارد تا آن شود که آن دکتر شد…

تحلیل هایی که بر اساس مطالب موجود در دنیای وب انجام می شود به نحوی که آن مطالب با واقعیت موجود در ایران همخوانی ندارد را من تحلیل بالاترینی می نامم (سایت بالاترین البته در بسیاری از موارد نقش غیر قابل انکاری در پیشبرد جنبش سبز داشته است ولی درصد بالایی از تحلیل های دوستان خارج نشین بر اساس مطالب همین سایت انجام می شود) . ۶ ماه قبل از انتخابات ۸۸ موضع محسن سازگارا در مورد انتخابات به دلیل نبودن انتخابات آزاد عملا” تحریم بود. این زمانی بود که جو دانشگاه شریف برای مثال شرکت در انتخابات بود و اینکه اکثر دانشجوها در نظر داشتند رای بدهند. با نزدیک شدن به انتخابات موضع سازگارا به شرکت در انتخابات تبدیل شد. سازگارا دستبند سبز به دست کرد و رسما در کنار تحلیل وقایع به یک فعال سیاسی از راه دور تبدیل شد. سازگارا حتی مسیرهای راهپیمایی را هم نشان می داد. بعدها سازگارا با وارد کردن عباراتی مانند آکسیون نهایی، شکست نهایی نظام را پیش بینی کرد.و بعدترها سازگارا برای هر اتفاقی پیشنهادی داشت. شب آزاد شدن قیمت بنزین پیشنهاد ایجاد ترافیک می کرد تا به قول خودش کمر حکومت بشکند. برنامه ی روزانه ی سازگارا به گمانم هنوز هم پخش می شود. برنامه ای که در آن هنوز از هوا کردن بادکنک های سبز سخن گفته می شود… تحلیل هایی که سازگارا می کرد در بحبوحه ی انتخابات ۸۸ منطبق بر واقعیت بود چرا که بالاترین منطبق بر واقعیت بود. بعد از آن ولی جامعه ی ایران حرکت کرد و جنبش به بطن جامعه رفت. ولی سازگارا کماکان مردم را به الله اکبر بر پشت بام می خواند و برای دلیل از بالاترینی نام می برد که ۳۳۰۰۰ عضو دارد که بسیاری از آنها خارج از کشورند. نبودن در جو کشور کار را به جایی رساند که سازگارایی که خود با مطرح کردن آکسیون نهایی و بالا بردن سطح توقع مردم آسیب جدی به جنبش زد، حالا از موسوی و کروبی انتقاد می کند که چرا در آن برهه از صلح اعراب و اسراییل حمایت رسمی نکردید تا حمایت جامعه ی جهانی را مثل مصر کسب کنید؟!؟

سندروم خارج نشینی اتفاق می افتد. در تو ریشه می دواند قبل از این که بدانی. و خیلی وقت ها هرگز نمی دانی که دیگر جسمت در جایی نیست که ذهنت را جا گذاشته ای. این سندروم را داریم و نمی دانیم…گریزی نیست…

گذشت ۶ سال خیلی چیزها را عوض کرده است. دیگر آن جمع احتمالا نظر به رییس جمهور شدن سازگارا در آینده ای نزدیک / بعید نمی دهد. زمانی میز گرد رویایی من برای یک برنامه ی تحلیلی جمع سه نفره ی مسعود بهنود، علاس میلانی و محسن سازگارا بود، افسوس که الان آن میز گرد دو نفره شده است. سازگارا را اما دوست دارم. نماد یک نسل مبارزه جو است. به خاطر این نسل است که ما الان می دانیم انقلاب چاره ی کار نیست، قبل از هر چیز باید مردم آزاداندیش شوند و بعد شاید دموکراسی بیاید. و به خاطر نسل اوست که می دانیم که خون بذر آزادی خواهی را می پوساند و استبداد می آورد که آورد. سازگارا اما سرشار از عشق به وطن است. وقتی چالنگی از او می پرسد “۲۵ بهمن چه می شود؟” برق عشق بازگشت به وطن و امید در چشمانش پیداست.

۵ نظر

ملت شاکی و شنگول

۱۲م دی ۱۳۸۹ توسط عباس هوشمند

CIMG0063 ملت شاکی و شنگول

با اینکه بارونی ضخیم درست و درمونی تنش بود، ولی بارون سیاتل به اندازه کافی شدید بود که مثل موش آب کشیده به نظر بیاد. پنجاه شصت ساله به نظر می رسید. با وجود گذشت ساعت ها  با علاقه مشغول پخش اعلامیه های ضد جنگ بود. البته تنها نبود و گروهشون این ور اون ور چهارراه دیده می شدند. با سرعت راه می رفتم که کمتر خیس شم به خیال خودم که البته باعث نشد که نیاد طرفم.  با صمیمیت سلام  کرد و اعلامیه ی ضد جنگ رو داد دستم. کنجکاو شدم، ایستادم سر در بیارم چه خبره. اگه نمی گفت هم حدس می زدم که یهودی باید باشه. اهل نیویورک بود و منتقد سیاست های اسراییل.  حسابی شاکی بود که چرا درآمریکا(ی جهان خوار!)  دموکراسی نیست! اینکه چرا گروه ضد جنگشون رو برای چند ساعت انداختن زندان. می گفت کاری نکرده بودند که، فقط شبانه از دیوار یه پایگاه نظامی تو سیاتل بالا رفته بودند! و کل شب به نشانه اعتراض چنبره زده بودن اونجا. دستگیر شدن گروه برای چند ساعت رو مخالف روح دموکراسی می دونست!

این گروه های ضد جنگ اینجا حکایتی هستند برای خودشون. مخالف سیاست های جنگ طلبانه دولت هاهستند و این سنگ بنای تفکراتشونه.  تفکرات ضد جنگشون متینه ولی من نمی دونم انتظار دارن وقتی شبونه از دیوار پایگاه نظامی بالا می رند دستگیر نشن؟ فک کنم خبر ندارن اگه مملکت ما این کار انجام می شد چی به سرشون می اومد. درد شکم سیریه دیگه! فکر کنم حرف بعدیشون این باشه که اگه تو گوش اوباما زدند تقدیرنامه رسمی بگیرند وگرنه دموکراسی نیست کلا!

پ.ن:  ناگفته نمونه این رفیقمون خیلی سعی داشت منو قانع کنه ا.ن. خیلی باهوشه و همه ی افاضاتش هر سال در سازمان ملل نشان از نکته سنجیشه! مسیر ادله ای که به کار برد تا اینو ثابت کنه انقدر پیچیده بود که بشه ازش چند تا مقاله داد!!

۵ نظر

تعارف

۲۸م تیر ۱۳۸۹ توسط عباس هوشمند

شاعر می گه که تعارف توی خونمونه همیشه همراهمونه، بعضی هاشون دروغکی بعضی هاشونم راستکی…دیشب با یکی از دوستان آمریکایی رفته بودیم سینما. من از قبل بلیط ها رو آنلاین خریده بودم. وقتی سینما رسیدیم و بلیط ها رو گرفتم این رفیقمون خواست دونگشو بده. من از قبل می دونستم که آمریکایی ها تعارف اینا سرشون نمی شه، ولی وقتی ۲۲ سال تو خاک پاک وطن بوده باشی تعارف تو خونته…القصه، “حالا باشه این حرفا چیه مهمون من” از من و “Thanks man” همراه با یک لبخند تشکر از اون. خیلی ساده. خندم گرفته بود از رک بودن این جماعت.

این که تعارف تو فرهنگ آمریکایی (وخیلی از فرهنگ ها) تعریف نشدست اوایل برای من عجیب بود. ولی  حالا این که ما تعارف داریم تو فرهنگمون برام عجیبه. برای نمونه، یک مثال کاملا خیالی : فرض کنیم یک ایرانی قصد اسباب کشی داره. به دوستاش می گه جریانو. قبل از این که اون تقاضای کمک کنه، دوستان گرامی پیشنهاد کمک می دن و می گن که ما چاکر شماییم، ما مخلص شماییم، روز اسباب کشی در خدمت شماییم (نقل به مضمون از شاعر). روز اسباب کشی که می رسه، یه عده رسما و شرعا می پیچونن، یه عده به صورت نیمه رسمی گوشی جواب نمی دن، یه عده باتری موبایلشون تموم می شه، یه عده یادشون می افته که یه کاری داشتن، و اما عده ای که می آن یه سری از زیر کار در می رن و یه سری دو برابر کاری که می کنند غر می زنند. و اما آمریکایی اگه گفته می آد واقعا می آد سر موقع (توجه : داستان مذبور کاملا خیالی و اسامی مستعار و هر گونه شباهت اسمی تصادفی می باشد!!)

تبصره : به هنگام سینما رفتن با دوستان آمریکایی، همیشه مقادیری چند کوارتر در جیب داشته باشید. در غیر این صورت، اگه شخص آمریکایی  برای اتوبوس سوار شدن کوارتر کم داشته باشه، خیلی بی تعارف و بسیار بی تکلف و بسیار ناگهانی از عابرین محترم و بعضا غیر محترم تقاضای کوارتر اضافی می کنه و تلاش های شما برای مشاهده ی دقیق در و دیوار اطراف به قصد نشان دادن عدم وجود هر گونه ارتباط با شخص مذبور جز گول زدن شخص شخیص خودتان سودی نخواهد داشت.

۶ نظر

خاطرات

۶م خرداد ۱۳۸۹ توسط عباس هوشمند

مرور وبلاگ های قدیمی آدم سرشار از خاطرات تلخ و شیرینه…وقتی وبلاگ ۳ سال پیشت رو باز می کنی انگار در گنجه ای قدیمی رو که مدت ها قفل بوده باز کردی. قدم می گذاری به کوچه های خاطراتت. وقتی آهسته قدم می زنی از میان کوچه ها، مثل هوای سیاتل، هوا مدام رنگ عوض می کنه. بعضی وقتا آفتابی، گاهی وقتا بارونی و حتی برفی. گاهی وقت ها اول کوچه که وارد می شی تگرگه و وقتی به انتهای کوچه می رسی هوا آقتابی شده. دیدگاه ها (کامنت سابق) رو نگاه می کنی و آدم هایی رو می بینی که بعضی هاشون محو شدند. بعضی ها عوض شدند. وقتی با دقت نگاه می کنی، کسی که از همه بیشتر عوض شده خودتی. کوچه ای که سه سال پیش بارونی بود وقتی خلقش کردی، آلان شاید آفتابی باشه و شاید اگه خوب نگاه کنی رنگین کمان رو بعد یه بارون طولانی بتونی ببینی. کار آب و هوای سیاتل شاید، ولی پست های بارونیم رو بیشتر دوست دارم. این پست یه پست بارونیه برای ۳ سال پیش :

حکایت ما ، داستان دو بید مجنون است در هم گره خورده ، آرام گرفته در کنار برکه ای خاموش که سایه ی بلندای قامتشان آنگاه که آفتاب در بلندی ها می نوازدشان ،  مرداب را می پوشاند . همان دم سرو کوهی مغرور ، آرام گرفته در بلندای کوه ، رنگ چرکین  مرداب را نمی بیند . سیاهی می بیند و خاموشی ، سایه مان حاجب است بر دلمردگی های چرکین دلی به نام برکه ی دل تنگی ها.

بامدادان که پرستو ها بر باممان آرام می گیردند و آوای دلنشینشان برکه را می نوازد ،  به انتظار خورشیدیم که برآید و پرتو اش به یاری پرستوها دلمردگی های برکه را آب کند .

شامگاهان این آب به بالادست می رود . آنجا که خورشید این آب پاک رانده شده از برکه ی ناپاکی ها را امان می دهد تا باران شود و ببارد و بشوید برکه را . تا مرداب ها را زنده کند .

۴ نظر

دانشگاه

۳۱م اردیبهشت ۱۳۸۹ توسط عباس هوشمند

یادش به خیر دو سال آخری که ایران بودم در آزمایشگاه مکانیک سیالات شریف مشغول کشف اتم بودم و به اصطلاح کار علمی خدماتی می کردم. یادمه هر موقع می خواستیم چیزی بسازیم، ورقه ای ببریم، پمپی رو تعمیر کنیم، …  اون کار رو به آقای فیروزپور مسوؤل فنی آزمایشگاه خبر می دادیم و خیلی فوری فوتی اون کار انجام می شد. تازه شاکی هم بودیم که ای بابا، چه وضعشه، مملکته داریم، چرا انقدر طولش می ده پمپ رو تعمیر کنه! ای بابا! وضعیتیه!

تصور ذهنی من از آزمایشگاه های شیطان بزرگ این بود که دست به کمر می زنی و چپ و راست دستور می دی که اهوی! اخوی! پیج رو سفت کن! پمپ رو شل کن!… (حالا نه به این شوری ولی تو همین مایه ها) گذشت تا هفته ی دوم اومدنم بود که یه روز دیدم استادم- دارای دو تا پست داک و مقادیری پی اچ دی از استفورد و پرینستون- یه جعبه ی سنگین رو به کمک دانشجوی پست داکش دارن هن هن کنان می کشن یبارن تو دپارتمان. گویا پست تا یه جایی بیشتر جعبه رو نیاورده بود. من یا چشای ورقلمبیده به این صحنه نگاه می کردم و البته رفتم کمک کردم. ولی همون لحظه داشتم فکر می کردم همچین چیزی رو تو ایران نمی دیدم. فک کن استادهای ما می خواستن یه همجین کاری کنن! انقدر کارگر و مسوؤل فنی و خدمات و … و در مواردی نیروهای خدماتی خودجوش مثل ما بودن که استاد دست به سیاه سفید نمی زد.

بعد از این جریان کم کم دستم اومد مه بله شما اگه می خوای به میله ی دو اینچ قطر رو سرش رو سوراخ یک چهارم اینچ بزنی زحمت می کشی می ری تو کارگاه انجام می دی! به همین خوشمزگی! آقا فیروزپور نداریم! خلاصه هر کسی کار خودش رو می کنه و اون مسوؤل فنی انجا وظیفه ی سوراخ کردن و تراش میله ی من رو نداره و خودم زحمتشو می کشم!

از طرف دیگه اما…دو سه هفته پیش باید می رفنم بالای کانالی که آزمایش هامون روش انجام می شه تا رنگ بریزم توی کانال تا ورتکس انتهای کانال رو نشون استادم بدم. بعد از اینکه این کار رو کردم استادم گفت بیا پایین من برم انجام بدم تو ببین ببینم نظر تو چیه. و رفت بالای کانال، با همون شلوار جین ۳۰۰ دلاریش. باورم نمی شد…گاهی وقت ها آدم از شدت احترام شکه می شه. ما جور دیگه ای عادت داده شدیم آخه تو ایران…

خلاصه research فرق داره حسابی با ایران! هم از حیث آقا فیروزپور و هم از حیث برخورد استادها…

۵ نظر

لذت از لحظه

۳۱م فروردین ۱۳۸۹ توسط عباس هوشمند

چند روز پیش داشتم با همکارم راجع به پروژه ای که داره روش کار می کنه صحبت می کردم. اون داره فوق لیسانسشو اینجا می گیره. وقتی ازش پرسیدم برنامت برای بعد چیه سرش رو تکون داد و با لبخند گفت :”هنوز بهش فکر نکردم. سوال خوبیه. هممم. نمی دونم. فعلا که اوضاع خوبه و دارم لذت می برم از پروژه. بعدش ببینیم چی می شه.”

شنیدن این جمله ها از زبان به آمریکایی اصلا عجیب نیست. اصولا آمریکایی ها ملت  شاد و مثبت نگری هستند و کمتر از ما با فکر کردن بیش از حد به آینده خودشون رو اذیت می کنند! اگه من تو یه آزمایش نتیجه ی مورد انتظار نگیرم (مثلا پروفایل سرعت غیرقابل توجیه باشه)، برای توصیف نتیجه از واژه هایی مثل bad, awkward, crappy و در بهترین حالت از لغت unreasonable استفاده می کنم. همکار آمریکایی من واژه funny رو برای توصیف اون آزمایش با کار می بره  و در بدترین حالت از unreasonable استفاده می کنه! “It’s kind of cool” به شدت کاربرد داره و در مواردی استفاده می شه که ما همون مورد رو با واژه هایی مثل داغون و ستم توصیف می کنیم. اصولا آمریکایی ها ذاتا سعی می کنن که از چیزی که دارن بیشترین لذت رو ببرن و از این جهت به عکس ماهستن که ذاتا سعی می کنیم بیشترین غر! رو نسبت به چیزی که داریم بزنیم و حتی در مواردی که از چیزی رضایت داریم اونو در غالب نارضایتی بیان می کنیم!

همکار من هنوز تصمیم نگرفته دو سال دیگه بعد گرفتن مدرکش می خواد چی کار کنه ولی بیشترین سعیشو می کنه تا بیشترین لذت رو از این رو سال پیش روش ببره و بیشتر انرژیش رو برای این کار می ذاره تا برای فکر کردن با آینده. دیدن یه آدم ۳۷ ساله که فوق لیسانس هنر داره و یه دفعه تصمیم گرفته بیاد از لیسانس مهندسی بخونه اصلااینجا عجیب نیست. صرفا به این دلیل که طرف احساس می کنه علاقه داره تا مهندسی بخونه و با پرداختن با این علاقه می خواد از زندگیش لذت ببره. ملت شادی هستند…

البته هنوز هم استفاده مکرر از عبارت “It’s kind of cool” برای موارد داغون می ره رو اعصاب من!

۶ نظر

عید

۲۹م اسفند ۱۳۸۸ توسط عباس هوشمند

گذروندن عید نوروز در آمریکا تجربه ی جدیدیه. تلاش زیادی که ملت می کنن تا حس کنن عید شده قابل تحسینه. آمدن عید تو ایران به صورت اتوماتیک حس می شد. ولی اینجا ملت اگه خونه تکونی نکنند و سفره ی هفت سین نچینند، دیگه راه نداره که توی جو نوروز قرار بگیرند.اینه که انجام دادن مراسم عید نوروز اینجا از اوجب واجباته!

دیشب برنامه ای از طرف انجمن ایرانی آمریکایی های سیاتل تدارک دیده شده بود که بیشتر رقص و موسیقی ایرانی و معرفی نوروزبود. زیباترین قسمت مراسم جایی بود که بچه های ۳ تا ۵ ساله می اومدن روی صحنه و  هر کدام اسم و مفهوم یکی از سین های هفت سین رو اول به فارسی و بعد به انگلیسی می گفتن. بچه ها قسمت فارسی رو با لهجه ی خیلی غلیظ می گفتن و اکثرا نمی تونستند به خوبی فارسی صحبت کنند. تلاش این بچه ها که هیچ وقت ایران رو ندیده بودند برای فارسی حدف زدن، باعث می شد مردم بایستند و به احترام اینا کف بزنند. یه جورایی می تونستی هزاران سال فرهنگ و تمدن ایرانی رو از زبون بچه هایی که فارسی رو به سختی صحبت می کردند حس کنی. شنیدم که یک سری از ایرانی های سیاتل به صورت داوطلبانه یه مدرسه ی ایرانی به نام ایمان تاسیس کردن. واقعا باید دست مریزاد گفت بهشون که کارشون خیلی با ارزشه.

گذروندن عید نوروز در جایی غیر از ایران واقعا که متفاوته.  امیدوارم سالی سرشار از شادکامی، موفقیت و سلامتی برای همه باشه. سال نوی همه مبارک.

۶ نظر

دلتنگی

۱۱م بهمن ۱۳۸۸ توسط عباس هوشمند

hayaat دلتنگی

داشتم با خواهرزادم حرف می زدم. گرم حرف زدن بودیم که مامانم طبق معمول با یه ظرف میوه اومد تو اتاق و گفت اتاقت رو مرتب کنی خیلی خوب می شه ها! نمی شه توش راه رفت!  سرمو گرفتم بالا و گفتم گیر دادیا مامان! چشم سرم خلوت بشه تمیز می کنم! دفعه ی چندمه می گی؟ مامانم یه نگاه کرد بهم و رفت…یه دفعه با خودم گفتم تند رفتم.  پاشم برم ببوسمش، از دلش در بیارم. هرچی گشتم پیداش نکردم. تو خونه نبود. تو حیاط رو هم گشتم. حتی تو کوچه رو هم گشتم. نه نبود. کوچه به طرز عجیبی تو اون موقع صبح خلوت بود. حتی پسرهای همسایه روبرویی که همیشه تو کوچه سرگرم فوتبال بودن هم پیداشون نبود. صدای غارغار کلاغ ها اما بلندتر از همیشه بود و با اینکه آفتاب دلپذیری بود ولی باد سردی می وزید. همه چی عجیب و کمی هم ترسناک بود. کم کم فهمیدم من اصلا مدتیه خونه نیومدم.مامانو چند ماهی می شه که ندیدم. گشتن بی نتیجه انقدر طولانی شد که از خواب بیدار شدم. چشمام خیس بود…

دلتنگی چیزیه که حتی اگه نخوای باورش کنی، حتی اگه به خودت بگی که من احساساتی نیستم، حتی اگه بخوای یه سری چیزایی رو که دیگه نداری فراموش کنی، حتی اگه موفق بشی که به ظاهر دلتنگ نشی… دلتنگی اما با تو هست. اون فراموش نمی کنه. و اگه خیلی سعی کنی که انکارش کنی، توی خواب می آد سراغت و این جوری می شه که اشک می ریزی بدون اونکه بفهمی و وقتی بیدار می شی طعم شورشو رو لبت احساس می کنی…

۱۵ نظر